گفتگو با خانواده های شهدای 16 آذر

گفتگو با خانواده های شهدای 16 آذر: نگذاشتند به برادرم خون برسد

برادر شهید قندچی:

احمد یک مذهبی بود

شهید «احمد قندچی» یکی دیگر از شهدای 16 آذر است.

 شهید احمد قندچی در سال 1312 به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا سال اول دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه داد.

برادرتان در مبارزات ملی کردن نفت چه نقشی داشت؟

در دانشگاه فعالیت شدیدی را دنبال می‌کرد و آن زمان که عضو جبهه ملی بود با پخش اعلامیه‏های افشاگرانه مبارزه خود را آغاز کرد روزی که نیکسون معاون وقت آیزنهاور می‌خواست به تهران بیاید فعالیت شدیدی می‌گرد تا با به راه انداختن یک تظاهرات مانع از ورود نیکسون شوند.

اما در مقابل، رژیم وابسته به امپریالیسم می‌خواست با یورش وحشیانه به حریم دانشگاه از بروز هر گونه اعتراضی از سوی دانشجویان جلوگیری کند. لذا با یک حمله غافلگیرانه به دانشگاه تهران سه تن از دانشجویان را که یکی از آنها «احمد» بود، مورد اصابت گلوله قرار ‌داد. پس از اینکه احمد زخمی ‌شد، از بالای سقف لوله شوفاژ نیز ترکید و آب جوش نیز روی سر و صورتش ریخت و سوخت. سپس به وسیله عناصر رژیم به بیمارستان شماره 2 نیروی مسلح شاهنشاهی منتقل شد اما به علت نرساندن خون به بدنش و خونریزی شدید شهید شد.

احمد قندچی چه ویژگیهایی داشت؟

احمد یک مذهبی بود و در مبارزات ملی کردن صنعت نفت از آرمانهای دکتر محمد مصدق شدیدا دفاع می‌کرد.

گفته می‌شود شما پس از شهادت برادرتان تحت تعقیب بودید؟

بله همینطور است پس از شهادت برادرم با کوشش و تلاش فراوان بالاخره توانستیم جسد او را تحویل بگیریم و در امامزاده عبدالله به خاک بسپاریم. اما رژیم از برگزاری شب هفت جلوگیری کرد و ما را و حتی مادرم را زیر فشار شدید قرار داد، به جایی رسید که ما حتی نتوانستیم در تهران بمانیم. اما نکته‌ای که باید بگویم این است که ما نتوانستیم با خانواده‏های دوشهید دیگر شریعت رضوی و بزرگ‌نیا تماس بگیریم و چون شهید شریعت رضوی به وسیله رژیم در «مسگرآباد» به خاک سپرده شده بود و ما از این جریان آگاهی یافتیم، بلافاصله همراه با خانواده بزرگ‌نیا و شریعت‌رضوی به مسگرآباد رفتیم و قبر شهید را نبش کردیم و او را به امامزاده عبدالله منتقل کردیم و با دو شهید دیگر دفن کردیم. بدین‌ترتیب آرامگاه شهدای 16 آذر دانشگاه تهران در امامزاده عبدالله شکل گرفت. بافشار ساواک مجبور به ترک تهران شدیم و مدتی بعد من به تهران مراجعت کردم در بازار مشغول فعالیت شدم اما بلافاصله از سوی ساواک احضار شدم و از من تعهد گرفتند که هیچ‌گونه فعالیت سیاسی نداشته باشم. اما من این وضع را نتوانستم تحمل کنم و بازار را ترک گفتم.

××××××

برادر شهید مصطفی بزرگ‌نیا در گفت‌وگو با کیهان (1359)

برای من شهادت ارجحیت دارد

مصطفی بزرگ‌نیا یکی دیگر از شهدای 16 آذر است. برای آشنایی بیشتر از مبارزات و زندگی وی با برادرش فضل‌الله بزرگ‌نیا که در آن زمان و همچنین چندین سال بعد رئیس شهربانی بود. به گفتگو می‌نشینیم چهره‌اش غمگین و اندوهناک است.او هنگام صحبت تاریخ سالیان درازی را با خود همراه داشت. حرف‌هایی که می‌زد نشانگر همین روحیه بود.

او هنگام شهادت 19 سال داشت و دانشجوی دانشکده فنی بود مرگ وی آن چنان اندوهی در ما ایجاد کرد که تقریبا منجر به نابودی خانواده ما شد.

این روزها مردم در اوج حماسه و شهادت زندگی می‌کنند و کشته شدن جوانی از یک خانواده اثر چندانی ندارد ولی در آن زمانی که مردم ماهیت رژیم را به درستی نمی‌شناختند، اثر دیگری روی افراد خانواده می‌گذاشت...»

حدود 25 سال است که از شهادت ایشان می‌گذرد. بعد از این سالها چه خاطره‌ای از برادرتان دارید؟

وی علاقه زیادی به مستضعفان و محرومان جنوب شهر داشت. شبهای جمعه مواد غذایی می‌خرید و به جنوب شهر می‌رفت. شب عید که می‌شد برنج و ماهی در کیسه‏های کوچک تهیه می‌کرد و با کمک دوستانش با دوچرخه به جنوب شهر می‌بردند و تقسیم می‌کردند. همان شب یادم است که برای او لباس و کفش نو خریده بودیم ولی روز بعد دیدیم باز هم لباس کهنه بر تن اوست بعدها متوجه شدیم که لباس نو خودش را به یک دانشجوی شهرستانی که وضعش بدتر بوده داده است.

از نظر روحیه خیلی با شهامت بود جمله معروف وی همین بود که می‌گفت: مرگ افتخارآمیز را از زندگی ننگین بهتر می‌دانم.

در مبارزه علیه نظام بی‌نهایت محکم بود. بارها بهش می‌گفتیم اگر تو را بکشند فقط می‌نویسند درود به روان شهید می‌گفت برای من شهادت ارجحیت دارد به اینکه در بستر بیماری بمیرم. تا موقعی که زنده‌ام مبارزه علیه شاه خواهم کرد بی‌نهایت مهربان بود.

از نظر درسی هم خیلی استعداد داشت. طوری که در یکسال دو دیپلم طبیعی و ریاضی از دارالفنون گرفت.

چطور از ماجرای کشته شدن برادرتان مطلع شدید؟

سال 32 که من با درجه ستوان یکمی افسر شهربانی بودم بعد از اطلاع از ماجرا به دانشگاه رفتم. آنجا به من گفتند که به بیمارستان شماره 2 ارتش مراجعه کنید به آنجا رفتم گفتند وی را به لشکر زرهی برده‌اند که فرمانده‌شان سرهنگ بختیار بود که پس از سرنگون کردن دولت دکتر مصدق فرماندار نظامی تهران شده بود در بیمارستان شماره 2 گفتند که باید از سرلشکر دادستان اجازه بگیرید.

برای تحویل جنازه پیش سرلشکر دادستان رفتم وی قسم خورد که من تا این لحظه نمی‌دانم در دانشگاه چه واقعه‌ای اتفاق افتاده است بالاخره جنازه را در پزشکی قانونی یافتیم. برادرم و شریعت رضوی در لحظه اول با تیری که به قلبشان اصابت کرده بود کشته شده بودند ولی مرحوم قندچی 24 ساعت در حال جان کندن بود و نگذاشته بودند به او خون برسد و با رنج و درد شهید شد. بالاخره هر سه نفر را با هم در امامزاده عبدالله دفن کردیم.

از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی برادرتان خبر داشتید؟

بیشتر کارهای او از نظر ما پنهان بود چند دفعه در حین تظاهرات به وسیله کلانتری دستگیر شد که با دادن تعهد آزادش کردیم. به کارهای هنری علاقه زیادی داشت اولین فیلم فارسی را با نام «اشتباه» بازی کرد که سناریوی آن را هم خودش نوشته بود. این فیلم را بعد از فوتش سینما مایاک به تقاضای دانشجویان نمایش داد. از دوستان هم‌دوره او یکی همین آقای مصطفی چمران وزیر دفاع هستند که چندی قبل از رادیو تلویزیون شنیدم که گفتند من از هم‌دوره‌ای‌های قندچی و بزرگ‌نیا و رضوی بوده‌ام.

آرزویی که برآورده شد!

بالاخره سنت و قوانین خداوند درست بود زیرا چیزی را که همیشه آرزو می‌کردم برآورده شد و آن مرگ عاملان این واقعه بود و خدا را شکر می‌کنم که تیمور بختیار را کشتند و فضل‌الله زاهدی هم همین‌طور و شاه هم که وضعش خیلی بدتر از مرگ است. یادم می‌آید که لشکر زرهی بخشنامه‌ای داد که آن را به سرلشکر مزین دادم و مضمون آن این بود که هر سرباز و افسری امروز کسی را بکشد ترفیع و پول نقد خواهد گرفت آنها خواستند دانشگاه را آرام کنند تا نیکسون با آرامش خاطر به ایران بیاید.

تاریخ تکرار می‌شود.

خاطره دیگری که برای ما دردناک بود و ما خوشبختانه جبرانش کردیم این که وقتی خبر مرگ برادرم در روزنامه منعکس شد، شخصی به نام دانش بزرگ‌نیا که اهل مشهد بود و دخترش را به احمدرضا پهلوی داده بود. فورا بعد از چاپ خبر در روزنامه آگهی کرد که ما با این خانواده وابستگی نداریم و این خیلی مرا رنج می‌داد تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب یادداشتی به روزنامه‏های اطلاعات و کیهان دادیم به‌این مضمون که ما خانواده مصطفی بزرگ‌نیا اولین شهید دانشگاه در 16 آذر 32 کوچک‌ترین نسبتی با خانواده بزرگ‌نیای خراسانی منتسب به دربار منفور پهلوی نداریم.

××××××

گفت‌وگو با دکتر غلامرضا شریعت‌رضوی

گر چرخ به کام ما نگردد           کاری بکنیم تابگردد

 

6 آذر در چه شرایطی اتفاق افتاد؟

16 آذر سال 1332 بود و درست چند ماه بعد از کودتای ساختگی 28 مرداد که از طرف سیای آمریکا ایجاد شده بود، تهران حکومت نظامی بود و قرار بود که نیکسون (آن وقت معاون آیزنهاور بود) بیاید ایران، تمام عناصر ضد دولتی تجهیز می‌شدند که یک تظاهرات وسیعی بر علیه نیکسون تدارک ببینند. به این دلیل محل تمام تظاهرات ضددولتی دانشگاه تهران بود.

از مدتها قبل علاوه بر اینکه دانشگاه توسط سربازان شاهی محاصره شده بود. داخل محوطه دانشگاه هم سربازان بودند حتی در راهروهای دانشکده‏ها هم رفت و ‌آمد می‌کردند. روز 16 آذر با برادرم از خانه بیرون رفتیم. سال چهارم پزشکی بودم و در بیمارستان پهلوی سابق کارآموزی می‌رفتم و ایشان می‌رفت دانشکده.

ما بعد از اینکه می‌خواستیم از بیمارستان برگردیم گفتند که دانشگاه شلوغ شده و یک عده از دانشجویان را تیر زده‌اند. به هر حال ما رفتیم بیمارستان ارتش، جواب درستی ندادند، بعد جسته و گریخته گفتند که این 3 نفر کشته شده‌اند و منتقل شده‌اند گورستان.       

ما رفتیم گورستان مسگرآباد، دیدیم سرباز هست و ما را راه ندادند گفتند اگر اینجا آوردند، دفن شده‌اند. روز بعد شنیدیم که خودشان شبانه برده‌اند در گورستان دفن کرده‌اند بعد او راتوسط یکی از آشنایان از مسگرآباد آوردیم امامزاده عبدالله و پهلوی قندچی و بزرگ‌نیا دفن کردیم.                

آن زمان به قدری خفقان بود که اجازه برگزاری مراسم ندادند. حتی نگذاشتند مراسم عزاداری مشخصی برای روز سوم یا هفتم هم برقرار شود.

ولی بعد به علت فشار دانشجویان برای مراسم چهلم، شهربانی اجازه داد که فقط 300 عدد کارت چاپ شود و به هر خانواده 100 عدد کارت دادند. مراسم را هم فقط اجازه دادند که سر قبر این 3 دانشجو در امامزاده عبدالله برگزار شود. خوب یادم هست شهربانی روی این کارتها را که از طرف دانشگاه تهیه شده بود و عکس این 3 نفر رویش بود مهر زده بود. مسئولیت پخش کارت بر عهده خانواده بود.

یعنی اگر کسی این کارت را بگیرد و علیه دستگاه روز مراسم کاری کند خانواده مسئول است. کنترل این کارتها بدین شکل بود که آن روز از میدان شوش، تمام ماشینها را که می‌خواستند به طرف شهرری بروند کنترل می‌کردند که فقط کسانی که این کارتها را دارند بروند یکبار دیگر این کارتها جنب در ورودی امامزاده عبدالله توسط سربازها و پلیس کنترل می‌شد ده‏ها کامیون سرباز دم در ورودی و سه‌راه ورامین را محاصره کرده بودند. داخل گورستان هم محاصره بود. 

از زخمی های 16 آذر هم خبری دارید؟                     

آن روز زخمی‌هایی هم داشتیم که چون توسط دانشجویان از معرکه خارج شده‌اند، که از آمار آن اطلاعی نداریم. دولت خودش را این طور تبرئه می‌کرد (دولت زاهدی) که این افسر تحت تاثیر احساسات قرار گرفته و دستور تیراندازی نداشته. خودسری کرده و ولی بعدها معلوم شد به دلیل خوش‌خدمتی درجه گرفته. از آن تاریخ به بعد آنچه که در دانشگاه به وقوع پیوست و وحشی‌گری آنها در قبال دانشجوی بی‌پناه، خفقان شدیدی حاکم شد. به‌طوریکه آقای نیکسون آمد و برنامه‏هایش رااجراکرد و رفت. از آن سال به بعد در سالگردهای 16 آذر که خانواده‏ها به احترام آن 3 شهید در امام‌زاده عبدالله جمع می‌شدند، آنقدرمحیط خفقان حاکم بودکه محیط امام‌زاده را با کامیون‌های ارتشی محاصره می‌کردند.          

روحیه برادرتان چطور بود؟                     

از دوره دوم دبیرستان در هر حال، یک عصبانیت و عصیان و طغیان نسبت به دولت حاکم، نسبت به اختلاف طبقاتی، نسبت به توده‏های محروم و فقیری داشت که در هر حال هیچ چیز نداشتند. همیشه معترض بود به این وضع، و خوب یادم هست که مرتب زمزمه می‌کرد و این شعارش بود که:                     

گر چرخ به کام ما نگردد

کاری بکنیم تابگردد                      

همه را تشویق می‌کرد که باید قیام کرد، باید اعتراض کرد و این شعر و این فلسفه ایشان مبین این آیه قرآن است که «ان الله لا یغیروا ما بقوم حتی یغیروا ما با نفسهم» و معتقد بود اگر مردم بجنبند، اگر ما نترسیم پیروز می‌شویم.                      

برادرم همیشه سعی می‌کرد که با مردم تماس داشته باشد. با وجود اینکه ما خانواده متوسطی بودیم معتقد بود که باید با مردم زندگی کرد. باید دردهایشان را شناخت. باید مشکلاتشان را دید، تنها با شنیدن اینکه مردم گرسنه‌اند یا کار ندارند نمی‌توانیم به دردهایشان پی ببریم، باید برویم بین مردم، با مردم زندگی کنیم، مرتب ساعتهای آزادش را با مردم فقیر سر می‌برد، درست عکس این که متاسفانه هنوز هم روشنفکران ما و حتی دست‌اندرکاران کشور آن طور که باید فقر را نمی‌شناسد.

محرومیت در زندگی را، نداشتن خانه را، نداشتن آب را، آن طور که باید لمس نمی‌کنند.              

شاعر می‌گوید:                  

تو کجا نالی از این خار که در پای تو نیست     

کی خبر داری از این درد که در جان من است

همیشه از منزل تا دانشگاه پیاده می‌رفت حتی اتوبوس هم سوار نمی‌شد. روزی که شهید شد وسایلی که به من تحویل دادند توی جیب این جوان فقط 6 ریال پول بود. کارت تحصیلی و دفترچه و لباس خون‌آلود.          

انعکاس شهادت این 3 نفر در سطح جامعه چگونه بود؟

دکتر شریعتی می‌گوید وقتی نمی‌توانی برای از بین بردن ظلم و ستم و بی‌عدالتی‌ها و نابرابری و فجایع طبقه حاکم بمیرانی، پس بمیر و با مرگ خودت شاهدی باش بر ستمی که به مردم روا می‌شود شهادت این 3 نفر تجسم این سخن دکتر شریعتی بود که واقعا کوس رسوایی رژیم حاکم و کودتای فرمایشی 28 مرداد را درست چند ماه بعد در همه دنیا به صدا درآورد و در آن زمان این مطلب برای همه دنیا، عجیب بود که رژیم حتی در محیط بسته دانشگاه بر روی دانشجوی بی‌سلاح اسلحه بکشد و با گلوله صدای حق‌طلبانه دانشجویان را خفه بکند. شهادت این 3 نفر در انقلاب بزرگی که ما امروز داشته‌ایم- که همه محاسبات دنیایی را آن طور که امام خمینی گفته‌اند به هم زده- مقدمه‌ای بود بر اینکه مردم بیدار باشند، دانشجوها تحریک و تهییج و متشکل شوند. به خصوص دانشجویان خارج از کشور، روز 16 آذر را به عنوان روز قیام دانشجویی علیه قیام فاسد پهلوی می‌شناختند و این مقدمه بود برای انقلاب بعدی دانشجویی در دنیا.

××××××

گفت‌وگو با خواهر شهید احمد قندچی

نگذاشتند به برادرم خون برسد

خانم قندچی به‌طور مختصر شهادت برادرتان را شرح بدهید؟

... من فقط همین را می‌دانم که صبح رفت و عصر برنگشت چون من اون موقع خیلی کوچک بودم برادرم به سختی مجروح شده بود و تیر به کبدش خورده بود. ولی به برادرم خون نرساندند، حتی برادرم تقاضا کرده بود با خواهرش ملاقات بکند نگذاشته بودند. بالاخره شهید شد.

/ 0 نظر / 6 بازدید